پژوهشکده باقرالعلوم
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
  • عنوان :  
  • مقتل فلسفي (گروه حديث پژوهشكده باقرالعلوم )  
  • نویسنده :  
  •   
  •  فهرست کتاب
  •  

    **********   صفحه 55   **********

    روضۀ بیست و دوّم

    واقعاً قضیّه عجیب است. آیت الله شهید بهشتی و هفتاد و دو نفر. این تطابق عدد از روز اوّل جالب بود. آن آقا هم کتابی نوشته در مورد عاشورا به نام«هفتاد و دو تن و یک تن»اینجا هم فضیّه اینطور است. امّا اینجا این هفتاد و دو نفر همه بالغ و قوی امّا هفتاد و دو نفر کربلا.

    حبیب بن مظاهر است که قدّ او خمیده و محاسنش سفید است. کربلا پیرمرد دارد بچّۀ شیرخوارۀ روی دست پدر را هم دارد. ملاحظه کنید که(تفاوت ره از کجا تا به کجاست؟ )

    اوّل شهید از بنی هاشم و ذراری پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم علی اکبر است. همانطور که در زیارتنامۀ آن بزرگوار می خوانیم: (السَّلامُ عَلیَ اوّلِ قَتیلٍ مِن نَسلِ خَیرِ خَلیقٍ)[1] آخرین شهید قبل از خود ابی عبدالله، علی اصغر شیرخواره است.

    آقا او را روی دست بلند کرد و به لشگر فرمود: (اسقوا هذا الرَّضیع أما تَرَونَهُ کَیفَ یَتَلَظَی عَطَشاً) [2]  فرمود: این بچّه را بگیرید و سیرابش کنید آیا نمی بینید او از فرط تشنگی چه حالی دارد؟ [3]

    (مِن غَیرِ ذَنبٍ أَتاهُ اِلَیکُم) من او را مقابل شما آوردم او که گناهی ندارد. آقا در حال صحبت بود که یک وقت تیر به گلوی علیّ اصغر رسید و بچّۀ بی گناه روی دست پدر شهید شد.[4]


    (صفحه56)

    روضه بیست و سوّم

    روز عاشورا پسر جوانش گفت: (أبَتاه! عَلَیکَ مِنّیِ السّلام) خداحافظی کرد. آقا به عجله آمد و بر روی خاک نشست و خون از دندانهای علی اکبر پاک کرد. «من این عجله را یک وقت در تلویزیون گفتم خیلی از آقایان آمدند و اظهار لطف کردند، حالا هم که پیش آمد برای شما می گویم»خون دندانهای علی پاک کرد، چرا؟ من آنچه خودم فکر می کنم این است(البتّه قرینه روایت هم هست).

    وقتی ابی عبدالله آمد، علی اکبر هنوز زنده بود، شهید نشده بود. امّا ضربۀ سر دهانش را پر از خون کرده بود. آقا وقتی رسید دید علی اکبر زنده است گفت: این جوان از خاندانِ پیغمبر است. حتماً دلش می خواهد یک جمله ای هم که شده وصیّت کند، امّا زبانش نمی گردد چون دهان پر از خون است آنوقت آقا ابی عبدالله انگشت انداخت تا این خونها را ردّ کند تا زبان آزاد شود و امکان وصیّت کردن برای او باشد؛ امّا نشد، در همین حال که خونها را پاک می کرد می گوید: (فَشَهِق شَهقَةً فَمات) یعنی: پسر ابی عبدالله یک ناله زد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. [5]

    والسلام


    **********   صفحه 57   **********

    روضه بیست و چهارم

    روز عاشورا مصائب برای ابی عبدالله لحظه به لحظه بود؛ قدم به قدم بود؛ و از آن مصیبت های دلخراش و خیلی سخت مصیبت پسر جوانش بود. قسمت اوّل این روضه را پای منبرها شنیده اید (خیلی هم زیاد) و آن هم این است که اوّلاً علی اکبر اوّل قتیل و شهید بنی هاشم است، (السّلامُ عَلی أَوَّلِ قَتیلٍ مِن نَسلِ خَیرِ خَلیقٍ)[6] جریان رفتن و برگشتن و جنگ کردن و دوباره رفتن و به زمین افتادن و. . . گوشه ای از وقایع کربلاست. تا برسد به این که امام بر سر نعش علی اکبر می آید و خون از دندان او پاک می کند؛ و صورت بر صورت او می گذارد. خلاصه بگویم علی اکبر در روز عاشورا شهید شد.

    امّا مطلبی را به صورت سئوال طرح کنم و آن اینکه چرا آقا نعش علی اکبر را خودش نیاورد؟ آخر نعش شهدای دیگر را خودش آورده بود حال چرا نعش علی را نیاورد؟ رو کرد به طرف خیام و فرمود: (یا فِتیانَ بَنی هاشِم! إحملِوا أَخاکُم اِلَی الفُسطاط) فرمود: جوانها بیائید و نعش علی اکبر را به خیمه ببرید؛ چرا خودش نبرد؟ یک عدّه شاید فکر کنند چون پدر

    **********   صفحه 58   **********

    است و بالأخره عواطف پدری است و علاقه پدر به پسر، در ضمن خودش هم که ناتوان و فرسوده و داغدیده است فلذا حضرت چنین کرد، امّا من فکر نمی کنم که چنین باشد، چون اوّلاً حسین علیه السلام قوی تر از این حرفهاست.

    حسین آنچنان شخصیتی نیست که مرگ پسر و برادر و مرگ اصحاب او را از پا در آورد هرگز! و یک انسان قوی است دلیل بر اینکه انسانی قوی است آنکه با تمام حوادث، یک ذرّه منطقش را از دست نداده است.

    خب حالا که با تمام حوادث بعد از مرگ علی اکبر و قاسم و اصحاب و ابوالفضل، تازه خودش این قدر جنگ کرده است؛ پس چطور از پا درآمده است؟ من نمی توانم این را باور کنم که حضرت نتوانست جسد را بیاورد. من گمان می کنم که عذر شرعی پیدا کرد که بدن علی اکبر را نیاورد. خواهید گفت عذر شرعی اش چیست؟

    آقا امام حسین علیه السلام دو تا بدن را نیاورد است هر دو را هم عذر شرعی داشته است یکی بدن حضرت ابوالفضل العبّاس است و یکی هم بدن علی اکبر است. چرا؟ چون اسائۀ ادب به بدن می شد جنازه مسلمان هم محترم است نباید اسائۀ ادب بشود. اگر بخواهیم بدانیم چرا پیکر مطهّر عباس را نیاورده است از حرفهای بنی اسد به زین العابدین علیه السلام می فهمیم. بنی اسد به زین العابدین گفتند: آقا! یک بدن کنار نهر علقمه است، اینقدر قطعه قطعه و چاک چاک است که نمی شود بدن

    **********   صفحه 59   **********

    را برداشت هر طرف بدن را که می گیریم، طرف دیگر بدن به زمین می آید.

    فلذا آقا فرمود: قبر عبّاس را در کنار بدنش کَندند همانجا هم دفنش کردند. اگر بخواهی بدانی ابوالفضل العبّاس کجا بر زمین افتاده است، همانجاست که دفنش کردند. با بیست سانت، پنجاه سانت فاصله. پس آن بدن اینطور بود.

    امّا بدن علی اکبر. روایت دارد: (فَقَطَّعوهُ بِسُیوفِهم إرباً إرباً)[7] خیلی به بدن علی اکبر صدمه زدند آقا دید اگر بخواهد یک نفری بدن را بیاورد ممکن است مثلاً اعضای بدن جدا شود إهانت به بدن شود، هتک به بدن شود. شاهد این مطلب چیست؟ شاهد این است که اگر خود آقا نمی تواند بردارد؛ می گویند: حال پدر بد شده یکی دیگر می آید تنها می آورد امّا امام حسین علیه السلام می داند که این کار یک نفر نیست، فلذا فرمود: (یا فِتیانَ بَنی هاشِم)یعنی ای جوانان بنی هاشم ای جوانها همگی بیائید و کمک کنید. یکی بازو را بگیرد، یکی پهلو را بگیرد، یکی سر را بگیرد تا بدن علی اکبر را به خیمه ها بیاوریم.

    والسلام


    **********   صفحه 60   **********

    روضه بیست و پنجم

    ایمان درجات و مراتبی دارد اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم در درجۀ ایمان یکی نبودند اصحاب امام حسین علیه السلام در یک درجه نبودند اصحاب امام صادق علیه السلام در یک درجه نبودند، اینها هم درجات داشتند مراتب داشتند و بعضی از این اصحاب امام حسین علیه السلام بقدری با ایمان و ثابت قدم بودند که واقعاً بهت آور است و شاید بتوان گفت: در رأس اصحاب ابی عبدالله علیه السلام حضرت ابوالفضل، قمر بنی هاشم علیه السلام است.

    این بزرگوار به قدری قوی بود که وقتی دستش بریده می شود در حالی که دست افتاده است باید این کلمات را بگوید: آه، وای. . . . امّا اصلاً در وادی درد نیست، دردی حس نمی کند او، مجذوب باریتعالی است مجذوب دین خداست گفت:

    (والله اِن قَطَعتُم یَمینی     انّی أُحامی أبداً عَن دینی

    وَ عَن اِمام صادِقِ الیَقین     نَجلِ النَّبِیِّ الطّاهِرِ الأمین) [8]

    او هدف را به ما می گوید. می گوید: قسم به خدا اگر دستم را ببرند من همواره حامی دین الهی هستم از دین خدا حمایت می کنم. از پسر پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم حمایت می کنم که ولیّ و حجت الهی است.

    والسلام

    (صفحه61) 

    روضه بیست و ششم

    روز جمعه است حالی دارید. امروز برای شما چند جمله از قمر بنی هاشم بگویم. هر کدامتان هر جا نشسته اید به یاد این افسر رشید و به یاد این فرزند عزیز امیرالمؤمنین عرض ادب کنید. قمر بنی هاشم، حضرت ابوالفضل علیه السلام ماند و ماند و ماند. تمام هاشمیّین رفتند و کشته شدند.

    حالا چرا امام علیه السلام ابوالفضل را نگه داشته است؟ به علّت اینکه زن و بچه آرام باشند. بچّه ها می گویند: هر چه که بشود، عبّاس زنده است، مرد توانا زنده است اما یک وقت رسید که عبّاس آمد گفت: (قد ضاقَ صَدری) [9]

    دلم تنگ شده است. به

    **********   صفحه 62   **********

    من هم اجازه بده بروم. آقا فرمود: عباس جان! پس به عنوان تهیّه آب برای لب تشنگان برو. آمد مشک را برداشت بچّه ها را بغل کرد؛ نوازش کرد که بنشینید و آرام باشید برایتان آب می آورم همه نشستند. مفید می فرماید: (خَرَجَ الحُسین وَ العَبّاسُ بَینَ یَدَیهِ) ابی عبدالله علیه السلام و عبّاس دو تائی و با هم به میدان رفتند. مدّتی طول کشید. تا حالا پیش آمده انتظار داشته باشی؟ عزیزت، پسرت، برادرت، بیاید؟ دیر کند حواست پرت می شود. بلند می شوی می آیی داخل حیاط، دلت آرام نمی گیرد، می آیی درب کوچه را باز می کنی دم درب کوچه، باز آرام نمی گیری از کوچه می روی داخل خیابان فرعی باز هم آرام نمی شوی، می روی وسط خیابان هر ماشینی می آید نگاه می کنی و. . . . این یک حالت طبیعی است. آقا! اینها دیر کرده اند. زن و بچّه نتوانستند آرام بگیرند. از خیمه در آمدند، آمدند جلوی درب خیمه صف بستند. همین طور نگاه می کنند یک وقت دیدند حسین علیه السلام از دور آمد ولی تنها آمد پای پیاده آمد، با وضع غیر عادّی آمد عنان اسب را در دست گرفته آمد دلهای همه لرزید امّا نمی خواهند باور کنند که عبّاس علیه السلام کشته شده است، نه! عبّاس زنده است. آقا! حسین علیه السلام آمد،

    **********   صفحه 63   **********

    چه بکند؟ گفتند: یک کسی از ابی عبدالله بپرسد، از سکینه بهتر مگر کسی هست؟ گفتند: دختر جان! آقا جانت که آمد، برو و سراغ عمویت را بگیر ببین چطور شده؟ ابی عبدالله علیه السلام آمد. با حال تأسّف و انتظار. آقا امام حسین علیه السلام وقتی نزدیک خیام حرم رسید، تمام زنها متوجّه و گوش ایستادند. سکینه از صف بیرون آمد. رفت جلو و خیلی مودّب گفت: (أَبَتاه! هَل لَکَ عِلمٌ بِعَمِّیَ العَبّاس؟) گفت: آقا جان! آیا از عمویم، عبّاس خبر داری؟ آقا صدا زد: سکینه! عمویت را کشتند. من الأن از کنار کشته ابوالفضل آمدم. [10]

    **********   صفحه 64   **********


    [1] مقتل الحسین مقرم، ص110

    [2] اللهوف ص117

    [3] تلظّی به حالت ماهی که از آب بیرون افتاده است اطلاق می شود. به وضعی می رسد که دهانش را باز و بسته می کند و اگر هم به او آب برسد باز هم احتمال زنده ماندنش ضعیف است

    [4] همان مدرک. بحارالانوار ج45ص45

    [5] و حدثنی أحمد بن سعید عن یحیی بن الحسن عن غیر واحد عن محمد بن أبی عمیر و عن أحمد بن عبدالرحمن البصری عن عبدالرحمن بن مهدی عن حماد بن سلمة عن سعید بن ثابت قال لما برز علی بن الحسین إلیهم أرخی الحسین علیه السلام عینیه فبکی ثم قال اللهم فکن أنت الشهید علیهم فقد برز إلیهم غلام أشبه الخلق برسول الله صلی الله علیه وآله وسلم فجعل یشد علیهم ثم یرجع إلی أبیه فیقول یا أبة العطش فیقول له الحسین اصبر حبیبی فإنک لاتمسی حتی یسقیک رسول الله بکأسه و جعل یکر کرة بعد کرة حتی رمی بسهم فوقع فی حلقه فخرقه و أقبل یتقلب فی دمه ثم نادی یا أبتاه علیک السلام هذا جدی رسول الله یقرئک السلام و یقول عجل القدوم علینا و شهق شهقة فارق الدنیا

    بحار الانوار ج44 ص376

    [6] نفس المهموم ص110

    [7] فلم یزل قتل تمام المائتین ثم ضربه منقذ بن مرة العبدی علی مفرق رأسه ضربة صرعته و ضربه الناس بأسیافهم ثم اعتنق فرسه فاحتمله الفرس إلی عسکر الأعداء فقطعوه بسیوفهم إرباً إرباً. موسوعه کلمات الامام حسین علیه السلام ص462. مقتل الحسین مقرم ص259. بحارالانوار ج45ص: 45

    [8] مناقب ج4ص108. مقتل الحسین مقرم ص261. بحارالانوار ج45ص40

    [9] أن العباس لما رأی وحدته علیه السلام أتی أخاه و قال یا أخی هل من رخصة فبکی الحسین علیه السلام بکاء شدیدا ثم قال یا أخی أنت صاحب لوائی و إذا مضیت تفرق عسکری. فقال العباس قد ضاق صدری و سئمت من الحیاة و أرید أن أطلب ثأری من هؤلاء المنافقین. فقال الحسین علیه السلام فاطلب لهؤلاء الأطفال قلیلا من الماء فذهب العباس و وعظهم و حذرهم فلم ینفعهم فرجع إلی أخیه فأخبره فسمع الأطفال ینادون العطش العطش فرکب فرسه و أخذ رمحه و القربة و قصد نحو الفرات فأحاط به أربعة آلاف ممن کانوا موکلین بالفرات و رموه بالنبال فکشفهم و قتل منهم علی ما روی ثمانین رجلا حتی دخل الماء. فلما أراد أن یشرب غرفة من الماء ذکر عطش الحسین علیه السلام و أهل بیته فرمی الماء و ملأ القربة و حملها علی کتفه الأیمن و توجه نحو الخیمة فقطعوا علیه الطریق و أحاطوا به من کل جانب فحاربهم حتی ضربه نوفل الأرزق علی یده الیمنی فقطعها فحمل القربة علی کتفه الأیسر فضربه نوفل فقطع یده الیسری من الزند فحمل القربة بأسنانه فجاءه سهم فأصاب القربة و أریق ماؤها ثم جاءه سهم آخر فأصاب صدره فانقلب عن فرسه و صاح إلی أخیه الحسین أدرکنی فلما أتاه رآه صریعا فبکی و حمله إلی الخیمة. ثم قالوا و لما قتل العباس قال الحسین علیه السلام الأن انکسر ظهری و قلت حیلتی. بحارالانوار ج: 45ص: 41

    [10] بحارالانوار ج45ص46

    • تعداد رکورد ها : 17